آبجی کوچیکه و داداشی

بارون
نویسنده : داداشی و آبجی کوچیکه کوچه باغی - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٦
 

من فکر کنم اون روزی بهزاد گناه کرد که گفت تابستونا بارون نمی یاد چون خدا می تونه تابستونم که شد بارون بباره. تازه ابرا که به حرف خدا گوش می دن اون وقتی هرجا که خدا گفت می رن. بعدش اون وقتی اگه بارون بباره که کیف داره چون اون وقتی هوا خنک میشه بعدنشم مامانی هی نمیگه هوا گرمه کوچه نرو. بعدشم تازه کوچه تمیز میشه بعدش می تونیم پابرهنه تا سرکوچه مسابقه بدیم و پامونم کثیف نشه.


 
comment نظرات ()
 
نقاشی
نویسنده : داداشی و آبجی کوچیکه کوچه باغی - ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٠
 

من اون روزی فکر کردم نسرین واسه من مداد شمعی می خره اما نخرید. خوب پس من چه کار کنم. آخه خانمه ما گفته که آرزوهاتونو بکشید پس باید کمرنگ باشه که هیچکس نفهمه. اون موقعه هرکی فکر کنم تو کلاس نفهمن آرزوش چیه نمرش بیشتر میشه. خوب منکه اگه مداد شمعی نداشته باشم نمی تونم کمرنگ بکشم. تازه من رفتم مغازه اون دوست داداشی که خط بلده ولی بلد نبود آرزوی من و بکشه. همشم با دوستاش به خانم ما خندیدن که نقاشیای سخت میگه. بعدش گفت خودت بکشی از من بهتر میشه.


 
comment نظرات ()
 
خوراکی
نویسنده : داداشی و آبجی کوچیکه کوچه باغی - ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٧
 

من اصلن از اصلانی که تو کلاس ماست خوشم نمی یاد آخه خیلی پز میده. همشم خودش و جلوی خانم لوس می کنه که مبصر شه. اون روزیم من به خانم خسروانی گفتم بچه ها  رو اذیت کرد. من دوست داشتم کلاسم با سهیلا اینا یکی بود. اون موقع اگه خانم خسروانی مشقای سخت می داد با هم حل می کردیم. اما زنگ تفریحا که میشه من خوراکیامو می برم اون موقعی با سهیلا می خورم. خانم ناظمم گفته از اون دستفروشا هیچی نخرین ولی آخه خوب لواشکای اونا که خوش مزه تره. تازشم ما اصلنم تا حالاش  مریض نشدیم اما یه بار که از اون پفکای مدرسه خوردیم بعدشم مسموم شد.


 
comment نظرات ()
 
مورچه قرمزا
نویسنده : داداشی و آبجی کوچیکه کوچه باغی - ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱۱
 

من همش دلم واسه ننه سر به گل می سوزه که فقط یه بچه داره. اونم که همش می ره سرکار. ننه سربه گلم اون وقتی که تنهاست فقط نماز می خونه بعدش هروقت با مامانی ما میریم خونشون بعدش من و می فرسته براش سبزی بخرم. اون روزی سهیلا گفتش به خدا اون مورچه خورده که  عمرش اندازه حضرت نوح زیاد شده. اما منکه از اون مورچه گنده ها می ترسم. اون وقتی هم که خانم خسروانی ما رو برد تو اون حیاط مدرسه که بهمون درس علوم یاد بده همش اونا می خواستن از پام بالا برن بعدش من فرار کردم. اما من فقط اون مورچه قرمزا رو دوست دارم بعدش همشم بهشون قند میدم که ببرن خونشون اما هر وقت قند می خورن همونجا می خوابن


 
comment نظرات ()
 
درختا جون ندارن
نویسنده : داداشی و آبجی کوچیکه کوچه باغی - ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٢
 

اون روزی من و سهیلا رفتیم از اون کوچه باغیه که خیلی دوره 27 تا برگ جمع کردیم اما وقتی من اومدم خونه مامانی گفتش گناه داشت که برگا رو کندین چون درختا جون دارن. خوب خانوم ما  گفت برگا رو بچسبونید به دفترتون. تازه درختا اگه جون داشتن اون وقت برگا موهاشون بود. آدم که موهاشو بکنن که نمی میره. تازه ما شدیم مثل اختر خانوم که اون روزی موهایه مامانی رو زد.  اگه گناهم داشت که ما نمی تونستیم میوه درختا رو بکنیم چون دردشون می اومد.


 
comment نظرات ()
 
کاراته
نویسنده : داداشی و آبجی کوچیکه کوچه باغی - ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٥
 

من اونقده دوست داشتم اندازه آقا شوذب زور داشتم اما خوب  قلب اون و عوض کردن. سهیلا می گه الانی دیگه دلش واسه میمونه اما فک کنم نمیشه. ولی اگه  کاراته بلد شم زورم زیاد میشه. آخه بعضی وقتا بهزاد و مرتضی به ما زور می گن. اون روزی ام بهزاد با سنگ زد به چشم سهیلا. من انقده ترسیدم آخه اون وقتی که پای نازی رفته بود زیر ماشین من فکر کردم تقصیره منه بعدش رفتم تو اوجاقای نذری قایم شدم. اما مامانی گفت تقصیره نازی بود که خیابونو نگاه نکرده. تازه فقط ناخنش کنده شد. اما فکر کنم نتونم برم کاراته آخه اون باشگاه سرکوچه ای فقط اسم پسرارو می نویسه. پسرا که زورشون زیاده پس ما چی؟


 
comment نظرات ()
 
پابرهنه
نویسنده : داداشی و آبجی کوچیکه کوچه باغی - ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٧
 

من خیلی دوست دارم پابرهنه برم لی لی اما سهیلا میگه بده دختر پابرهنه بیاد تو کوچه. آخه آبروش می ره اما منکه دوست دارم. خوب مگه پابرهنه کار بدیه؟ اون روزی که رفته بودیم تو کوچه و بعدش آقا دستفروشه رد شد بعدنی ما دمپاییامون و کردیم تو دستمون و دویدیم تو کوچه بالایی و آسفالتا پامون و سوزوندن. اونوقتش دویدیم تو کوچه خودمون. مامانی میگه باید بیان کوچه رو دوباره آسفالت کنن اما منکه اینجوری بیشتر دوست دارم آخه خوشگل میشه آدم که روش راه می ره. همشم میشه توش سنگ یه قل دوقل پیدا کرد. اما هر وقت من می رم خونه کف پام سیاهه. بعد مامانی من و می گیره زیر بغلش می بره تو حیاط تا فرشا کثیف نشه. اون موقشم دعوام می کنه اما کیف داره. بعضی وقتام که خستس من می ذاره رو طاقچه که ادب بشم اما خوب مگه نقصیره منه کوچه کثیفه؟


 
comment نظرات ()
 
سگ مهربون
نویسنده : داداشی و آبجی کوچیکه کوچه باغی - ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱
 

امروز اصلنی خوش نگذشت چون من فکر کنم اون سگه که بغل اون باغه نزدیک مدرسه ما بود مرده. چون امروزی که رفتیم مدرسه در خونه شون نبود. من براش خیلی دلم می سوخت آخه یه پاش چلاق بود. اون روزی من و سهیلا رفتیم از اون نونوایی واسش خرده نونا رو جمع کردیم آخه ننه سر به گل میگه سگا با وفان. اون موقعی اگه کسی ما را اذیت می کرد اون سگه بهش حمله می کرد. تازه من ازش نمی ترسیدم چون مهربون بود. خدا کنه ولی نمرده باشه. بعدش یه نفر برده باشه خونه شون. چون فکر کنم تقصیر ماست که وقتی مدرسه تعطیل شد نرفتیم واسش نون ببریم.


 
comment نظرات ()
 
تابستون
نویسنده : داداشی و آبجی کوچیکه کوچه باغی - ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢۸
 

من اون وقتی فهمیدم این ماهه که تموم شه باید بریم مدرسه. من دوست داشتم همشم تابستون باشه که ما اون وقتی تعطیل باشیم چون کیف داره که آدم همش نره مدرسه. آخه مدرسه ما دوره اون وقتش همش باید صبح زود بلند شم ولی الانی همش می خوابیم. تازشم همش می تونیم برم کوچه با سهیلا لی لی بازی کنیم. ولی خوب ظهرا که مامانی نمی ذاره. اون وقتش می گه هر کی بره تو آفتاب عقلش کم میشه که درس بخونه. خوب پس چرا اون وقتی بابایی بعد از ظهرا از سرکار می یاد اصلنشم مریض نمیشه. خوب چی میشه وقتی بابایی اومد ما تو کوچه باشیم. تازه اونکه ما رو اون روزی دعوا نکرد.


 
comment نظرات ()
 
روز هشتم
نویسنده : داداشی و آبجی کوچیکه کوچه باغی - ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٢
 

سرمو از پنجره بیرون می کنم و داد می زنم : سلام به همه! آبجی کوچیکه می پره وسط حیاط و می گه : سلام داداشی. خندم می گیره و می گم : آبجی کوچیکه مگه تو به داد ما برسی. نازی اون گوشه حیاط مثل قاشق نشسته خودش و می ندازه وسط و می گه : داداشی! تو ژاپونی بلدی؟ آبجی کوچیکه میگه : کان نیچیوا و غش غش می خنده. می گم : منکه فارسی هم به زور بلدم! یادم می افته واسه چی اومدم لب پنجره. می گم : کسی اینجا زبون آدمیزاد بلده؟ آبجی کوچیکه داد می کشه : داداشی من بلدم! می گم : من تو رو نداشتم چه کار می کردم؟ بهزاد و مرتضی تو کوچه دعواشون شده. به آبجی کوچیکه می گم : آبجی کوچیکه اون نون رو بردار. گناه داره افتاده رو زمین. می گه : داداشی من که دمپایی پام نیست. پابرهنه برم تو کوچه و می دوه طرف درخت وسط باغچه و بغلش می کنه و می گه : داداشی می خوام این درخت و بدم به تو و یهو از جاش می پره. داداشی.....سوسک! می پره بالای تخت. می گم : آبجی کوچیکه مگه قرار نبود دیگه از سوسک نترسی. می گه : داداشی تو قرار بود واسم کفش تق تقی بخری اول! ...

جمعه 22 شهریور 1381


 
comment نظرات ()