آبجی کوچیکه و داداشی

تابستون
نویسنده : داداشی و آبجی کوچیکه کوچه باغی - ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢۸
 

من اون وقتی فهمیدم این ماهه که تموم شه باید بریم مدرسه. من دوست داشتم همشم تابستون باشه که ما اون وقتی تعطیل باشیم چون کیف داره که آدم همش نره مدرسه. آخه مدرسه ما دوره اون وقتش همش باید صبح زود بلند شم ولی الانی همش می خوابیم. تازشم همش می تونیم برم کوچه با سهیلا لی لی بازی کنیم. ولی خوب ظهرا که مامانی نمی ذاره. اون وقتش می گه هر کی بره تو آفتاب عقلش کم میشه که درس بخونه. خوب پس چرا اون وقتی بابایی بعد از ظهرا از سرکار می یاد اصلنشم مریض نمیشه. خوب چی میشه وقتی بابایی اومد ما تو کوچه باشیم. تازه اونکه ما رو اون روزی دعوا نکرد.


 
comment نظرات ()
 
روز هشتم
نویسنده : داداشی و آبجی کوچیکه کوچه باغی - ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٢
 

سرمو از پنجره بیرون می کنم و داد می زنم : سلام به همه! آبجی کوچیکه می پره وسط حیاط و می گه : سلام داداشی. خندم می گیره و می گم : آبجی کوچیکه مگه تو به داد ما برسی. نازی اون گوشه حیاط مثل قاشق نشسته خودش و می ندازه وسط و می گه : داداشی! تو ژاپونی بلدی؟ آبجی کوچیکه میگه : کان نیچیوا و غش غش می خنده. می گم : منکه فارسی هم به زور بلدم! یادم می افته واسه چی اومدم لب پنجره. می گم : کسی اینجا زبون آدمیزاد بلده؟ آبجی کوچیکه داد می کشه : داداشی من بلدم! می گم : من تو رو نداشتم چه کار می کردم؟ بهزاد و مرتضی تو کوچه دعواشون شده. به آبجی کوچیکه می گم : آبجی کوچیکه اون نون رو بردار. گناه داره افتاده رو زمین. می گه : داداشی من که دمپایی پام نیست. پابرهنه برم تو کوچه و می دوه طرف درخت وسط باغچه و بغلش می کنه و می گه : داداشی می خوام این درخت و بدم به تو و یهو از جاش می پره. داداشی.....سوسک! می پره بالای تخت. می گم : آبجی کوچیکه مگه قرار نبود دیگه از سوسک نترسی. می گه : داداشی تو قرار بود واسم کفش تق تقی بخری اول! ...

جمعه 22 شهریور 1381


 
comment نظرات ()