آبجی کوچیکه و داداشی

درختا جون ندارن
نویسنده : داداشی و آبجی کوچیکه کوچه باغی - ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٢
 

اون روزی من و سهیلا رفتیم از اون کوچه باغیه که خیلی دوره 27 تا برگ جمع کردیم اما وقتی من اومدم خونه مامانی گفتش گناه داشت که برگا رو کندین چون درختا جون دارن. خوب خانوم ما  گفت برگا رو بچسبونید به دفترتون. تازه درختا اگه جون داشتن اون وقت برگا موهاشون بود. آدم که موهاشو بکنن که نمی میره. تازه ما شدیم مثل اختر خانوم که اون روزی موهایه مامانی رو زد.  اگه گناهم داشت که ما نمی تونستیم میوه درختا رو بکنیم چون دردشون می اومد.


 
comment نظرات ()
 
کاراته
نویسنده : داداشی و آبجی کوچیکه کوچه باغی - ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٥
 

من اونقده دوست داشتم اندازه آقا شوذب زور داشتم اما خوب  قلب اون و عوض کردن. سهیلا می گه الانی دیگه دلش واسه میمونه اما فک کنم نمیشه. ولی اگه  کاراته بلد شم زورم زیاد میشه. آخه بعضی وقتا بهزاد و مرتضی به ما زور می گن. اون روزی ام بهزاد با سنگ زد به چشم سهیلا. من انقده ترسیدم آخه اون وقتی که پای نازی رفته بود زیر ماشین من فکر کردم تقصیره منه بعدش رفتم تو اوجاقای نذری قایم شدم. اما مامانی گفت تقصیره نازی بود که خیابونو نگاه نکرده. تازه فقط ناخنش کنده شد. اما فکر کنم نتونم برم کاراته آخه اون باشگاه سرکوچه ای فقط اسم پسرارو می نویسه. پسرا که زورشون زیاده پس ما چی؟


 
comment نظرات ()
 
پابرهنه
نویسنده : داداشی و آبجی کوچیکه کوچه باغی - ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٧
 

من خیلی دوست دارم پابرهنه برم لی لی اما سهیلا میگه بده دختر پابرهنه بیاد تو کوچه. آخه آبروش می ره اما منکه دوست دارم. خوب مگه پابرهنه کار بدیه؟ اون روزی که رفته بودیم تو کوچه و بعدش آقا دستفروشه رد شد بعدنی ما دمپاییامون و کردیم تو دستمون و دویدیم تو کوچه بالایی و آسفالتا پامون و سوزوندن. اونوقتش دویدیم تو کوچه خودمون. مامانی میگه باید بیان کوچه رو دوباره آسفالت کنن اما منکه اینجوری بیشتر دوست دارم آخه خوشگل میشه آدم که روش راه می ره. همشم میشه توش سنگ یه قل دوقل پیدا کرد. اما هر وقت من می رم خونه کف پام سیاهه. بعد مامانی من و می گیره زیر بغلش می بره تو حیاط تا فرشا کثیف نشه. اون موقشم دعوام می کنه اما کیف داره. بعضی وقتام که خستس من می ذاره رو طاقچه که ادب بشم اما خوب مگه نقصیره منه کوچه کثیفه؟


 
comment نظرات ()
 
سگ مهربون
نویسنده : داداشی و آبجی کوچیکه کوچه باغی - ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱
 

امروز اصلنی خوش نگذشت چون من فکر کنم اون سگه که بغل اون باغه نزدیک مدرسه ما بود مرده. چون امروزی که رفتیم مدرسه در خونه شون نبود. من براش خیلی دلم می سوخت آخه یه پاش چلاق بود. اون روزی من و سهیلا رفتیم از اون نونوایی واسش خرده نونا رو جمع کردیم آخه ننه سر به گل میگه سگا با وفان. اون موقعی اگه کسی ما را اذیت می کرد اون سگه بهش حمله می کرد. تازه من ازش نمی ترسیدم چون مهربون بود. خدا کنه ولی نمرده باشه. بعدش یه نفر برده باشه خونه شون. چون فکر کنم تقصیر ماست که وقتی مدرسه تعطیل شد نرفتیم واسش نون ببریم.


 
comment نظرات ()