آبجی کوچیکه و داداشی

نقاشی
نویسنده : داداشی و آبجی کوچیکه کوچه باغی - ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٠
 

من اون روزی فکر کردم نسرین واسه من مداد شمعی می خره اما نخرید. خوب پس من چه کار کنم. آخه خانمه ما گفته که آرزوهاتونو بکشید پس باید کمرنگ باشه که هیچکس نفهمه. اون موقعه هرکی فکر کنم تو کلاس نفهمن آرزوش چیه نمرش بیشتر میشه. خوب منکه اگه مداد شمعی نداشته باشم نمی تونم کمرنگ بکشم. تازه من رفتم مغازه اون دوست داداشی که خط بلده ولی بلد نبود آرزوی من و بکشه. همشم با دوستاش به خانم ما خندیدن که نقاشیای سخت میگه. بعدش گفت خودت بکشی از من بهتر میشه.


 
comment نظرات ()
 
خوراکی
نویسنده : داداشی و آبجی کوچیکه کوچه باغی - ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٧
 

من اصلن از اصلانی که تو کلاس ماست خوشم نمی یاد آخه خیلی پز میده. همشم خودش و جلوی خانم لوس می کنه که مبصر شه. اون روزیم من به خانم خسروانی گفتم بچه ها  رو اذیت کرد. من دوست داشتم کلاسم با سهیلا اینا یکی بود. اون موقع اگه خانم خسروانی مشقای سخت می داد با هم حل می کردیم. اما زنگ تفریحا که میشه من خوراکیامو می برم اون موقعی با سهیلا می خورم. خانم ناظمم گفته از اون دستفروشا هیچی نخرین ولی آخه خوب لواشکای اونا که خوش مزه تره. تازشم ما اصلنم تا حالاش  مریض نشدیم اما یه بار که از اون پفکای مدرسه خوردیم بعدشم مسموم شد.


 
comment نظرات ()
 
مورچه قرمزا
نویسنده : داداشی و آبجی کوچیکه کوچه باغی - ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱۱
 

من همش دلم واسه ننه سر به گل می سوزه که فقط یه بچه داره. اونم که همش می ره سرکار. ننه سربه گلم اون وقتی که تنهاست فقط نماز می خونه بعدش هروقت با مامانی ما میریم خونشون بعدش من و می فرسته براش سبزی بخرم. اون روزی سهیلا گفتش به خدا اون مورچه خورده که  عمرش اندازه حضرت نوح زیاد شده. اما منکه از اون مورچه گنده ها می ترسم. اون وقتی هم که خانم خسروانی ما رو برد تو اون حیاط مدرسه که بهمون درس علوم یاد بده همش اونا می خواستن از پام بالا برن بعدش من فرار کردم. اما من فقط اون مورچه قرمزا رو دوست دارم بعدش همشم بهشون قند میدم که ببرن خونشون اما هر وقت قند می خورن همونجا می خوابن


 
comment نظرات ()