آبجی کوچیکه و داداشی

پابرهنه
نویسنده : داداشی و آبجی کوچیکه کوچه باغی - ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٧
 

من خیلی دوست دارم پابرهنه برم لی لی اما سهیلا میگه بده دختر پابرهنه بیاد تو کوچه. آخه آبروش می ره اما منکه دوست دارم. خوب مگه پابرهنه کار بدیه؟ اون روزی که رفته بودیم تو کوچه و بعدش آقا دستفروشه رد شد بعدنی ما دمپاییامون و کردیم تو دستمون و دویدیم تو کوچه بالایی و آسفالتا پامون و سوزوندن. اونوقتش دویدیم تو کوچه خودمون. مامانی میگه باید بیان کوچه رو دوباره آسفالت کنن اما منکه اینجوری بیشتر دوست دارم آخه خوشگل میشه آدم که روش راه می ره. همشم میشه توش سنگ یه قل دوقل پیدا کرد. اما هر وقت من می رم خونه کف پام سیاهه. بعد مامانی من و می گیره زیر بغلش می بره تو حیاط تا فرشا کثیف نشه. اون موقشم دعوام می کنه اما کیف داره. بعضی وقتام که خستس من می ذاره رو طاقچه که ادب بشم اما خوب مگه نقصیره منه کوچه کثیفه؟


 
comment نظرات ()