آبجی کوچیکه و داداشی

کاراته
نویسنده : داداشی و آبجی کوچیکه کوچه باغی - ساعت ۳:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱٥
 

من اونقده دوست داشتم اندازه آقا شوذب زور داشتم اما خوب  قلب اون و عوض کردن. سهیلا می گه الانی دیگه دلش واسه میمونه اما فک کنم نمیشه. ولی اگه  کاراته بلد شم زورم زیاد میشه. آخه بعضی وقتا بهزاد و مرتضی به ما زور می گن. اون روزی ام بهزاد با سنگ زد به چشم سهیلا. من انقده ترسیدم آخه اون وقتی که پای نازی رفته بود زیر ماشین من فکر کردم تقصیره منه بعدش رفتم تو اوجاقای نذری قایم شدم. اما مامانی گفت تقصیره نازی بود که خیابونو نگاه نکرده. تازه فقط ناخنش کنده شد. اما فکر کنم نتونم برم کاراته آخه اون باشگاه سرکوچه ای فقط اسم پسرارو می نویسه. پسرا که زورشون زیاده پس ما چی؟


 
comment نظرات ()