آبجی کوچیکه و داداشی

مورچه قرمزا
نویسنده : داداشی و آبجی کوچیکه کوچه باغی - ساعت ٧:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱۱
 

من همش دلم واسه ننه سر به گل می سوزه که فقط یه بچه داره. اونم که همش می ره سرکار. ننه سربه گلم اون وقتی که تنهاست فقط نماز می خونه بعدش هروقت با مامانی ما میریم خونشون بعدش من و می فرسته براش سبزی بخرم. اون روزی سهیلا گفتش به خدا اون مورچه خورده که  عمرش اندازه حضرت نوح زیاد شده. اما منکه از اون مورچه گنده ها می ترسم. اون وقتی هم که خانم خسروانی ما رو برد تو اون حیاط مدرسه که بهمون درس علوم یاد بده همش اونا می خواستن از پام بالا برن بعدش من فرار کردم. اما من فقط اون مورچه قرمزا رو دوست دارم بعدش همشم بهشون قند میدم که ببرن خونشون اما هر وقت قند می خورن همونجا می خوابن


 
comment نظرات ()