آبجی کوچیکه و داداشی

نقاشی
نویسنده : داداشی و آبجی کوچیکه کوچه باغی - ساعت ٢:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٠
 

من اون روزی فکر کردم نسرین واسه من مداد شمعی می خره اما نخرید. خوب پس من چه کار کنم. آخه خانمه ما گفته که آرزوهاتونو بکشید پس باید کمرنگ باشه که هیچکس نفهمه. اون موقعه هرکی فکر کنم تو کلاس نفهمن آرزوش چیه نمرش بیشتر میشه. خوب منکه اگه مداد شمعی نداشته باشم نمی تونم کمرنگ بکشم. تازه من رفتم مغازه اون دوست داداشی که خط بلده ولی بلد نبود آرزوی من و بکشه. همشم با دوستاش به خانم ما خندیدن که نقاشیای سخت میگه. بعدش گفت خودت بکشی از من بهتر میشه.


 
comment نظرات ()