آبجی کوچیکه و داداشی

روز هشتم
نویسنده : داداشی و آبجی کوچیکه کوچه باغی - ساعت ٦:٠٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٢
 

سرمو از پنجره بیرون می کنم و داد می زنم : سلام به همه! آبجی کوچیکه می پره وسط حیاط و می گه : سلام داداشی. خندم می گیره و می گم : آبجی کوچیکه مگه تو به داد ما برسی. نازی اون گوشه حیاط مثل قاشق نشسته خودش و می ندازه وسط و می گه : داداشی! تو ژاپونی بلدی؟ آبجی کوچیکه میگه : کان نیچیوا و غش غش می خنده. می گم : منکه فارسی هم به زور بلدم! یادم می افته واسه چی اومدم لب پنجره. می گم : کسی اینجا زبون آدمیزاد بلده؟ آبجی کوچیکه داد می کشه : داداشی من بلدم! می گم : من تو رو نداشتم چه کار می کردم؟ بهزاد و مرتضی تو کوچه دعواشون شده. به آبجی کوچیکه می گم : آبجی کوچیکه اون نون رو بردار. گناه داره افتاده رو زمین. می گه : داداشی من که دمپایی پام نیست. پابرهنه برم تو کوچه و می دوه طرف درخت وسط باغچه و بغلش می کنه و می گه : داداشی می خوام این درخت و بدم به تو و یهو از جاش می پره. داداشی.....سوسک! می پره بالای تخت. می گم : آبجی کوچیکه مگه قرار نبود دیگه از سوسک نترسی. می گه : داداشی تو قرار بود واسم کفش تق تقی بخری اول! ...

جمعه 22 شهریور 1381


 
comment نظرات ()