آبجی کوچیکه و داداشی

تابستون
نویسنده : داداشی و آبجی کوچیکه کوچه باغی - ساعت ٩:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢۸
 

من اون وقتی فهمیدم این ماهه که تموم شه باید بریم مدرسه. من دوست داشتم همشم تابستون باشه که ما اون وقتی تعطیل باشیم چون کیف داره که آدم همش نره مدرسه. آخه مدرسه ما دوره اون وقتش همش باید صبح زود بلند شم ولی الانی همش می خوابیم. تازشم همش می تونیم برم کوچه با سهیلا لی لی بازی کنیم. ولی خوب ظهرا که مامانی نمی ذاره. اون وقتش می گه هر کی بره تو آفتاب عقلش کم میشه که درس بخونه. خوب پس چرا اون وقتی بابایی بعد از ظهرا از سرکار می یاد اصلنشم مریض نمیشه. خوب چی میشه وقتی بابایی اومد ما تو کوچه باشیم. تازه اونکه ما رو اون روزی دعوا نکرد.


 
comment نظرات ()