آبجی کوچیکه و داداشی

سگ مهربون
نویسنده : داداشی و آبجی کوچیکه کوچه باغی - ساعت ٢:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱
 

امروز اصلنی خوش نگذشت چون من فکر کنم اون سگه که بغل اون باغه نزدیک مدرسه ما بود مرده. چون امروزی که رفتیم مدرسه در خونه شون نبود. من براش خیلی دلم می سوخت آخه یه پاش چلاق بود. اون روزی من و سهیلا رفتیم از اون نونوایی واسش خرده نونا رو جمع کردیم آخه ننه سر به گل میگه سگا با وفان. اون موقعی اگه کسی ما را اذیت می کرد اون سگه بهش حمله می کرد. تازه من ازش نمی ترسیدم چون مهربون بود. خدا کنه ولی نمرده باشه. بعدش یه نفر برده باشه خونه شون. چون فکر کنم تقصیر ماست که وقتی مدرسه تعطیل شد نرفتیم واسش نون ببریم.


 
comment نظرات ()