درختا جون ندارن

اون روزی من و سهیلا رفتیم از اون کوچه باغیه که خیلی دوره 27 تا برگ جمع کردیم اما وقتی من اومدم خونه مامانی گفتش گناه داشت که برگا رو کندین چون درختا جون دارن. خوب خانوم ما  گفت برگا رو بچسبونید به دفترتون. تازه درختا اگه جون داشتن اون وقت برگا موهاشون بود. آدم که موهاشو بکنن که نمی میره. تازه ما شدیم مثل اختر خانوم که اون روزی موهایه مامانی رو زد.  اگه گناهم داشت که ما نمی تونستیم میوه درختا رو بکنیم چون دردشون می اومد.

/ 2 نظر / 23 بازدید
درویش23

در این قسمت آبجی کوچیکه رو شناختم. معلم ما هم هی میگفت برگ بچسبونین تو دفتراتون. مامانای ما هم همین چیزا رو هی میگفتن باز. از این استدلال های قوی ما هم داشتیم. و برگ جمع میکردیم و کمی میچسبوندیم و بقیه اش را مامان خشک شده بیرون میریخت. رفیق بودیم حتما با این آبجی کوچیکه شما.حتما.

niloofarrr.persianblog.ir

ای نامردها! خوب چرا برگشتین به من نگفتین؟ یکی از معدود وبلاگ هایی که همیشه دلم برای اون موقع های قدیمش تنگ می شه وبلاگ داداشی و آبجی کوچیکه بود...